تاريخ : پنجم آبان 1392 ساعت 20:24   |   کد : 445

یاد پدربزرگ
مدت ها بود تصوير توي قاب عكس حركتي نمي كرد

 

هوالباقی

            به ياد پدربزرگ

                                                                                       تاريخ: سوم مهر ماه سال نود و دو

مدت ها بود تصوير توي قاب عكس حركتي نمي كرد شايد به خواب زمستاني  فرو رفته بود خواب زمستاني كه ممكن بود هيچ وقت به بهار خود حتي نزديك هم نشود. آخر زمستان چه قدر طولاني ست خدايا؟ چقدر ؟ تصوير درون قاب عكس به من لبخند  مي زد چشمانش مثل هميشه معصوم بود و به من سلام مي كرد جواب هميشگي من هم لبخندي ساده بود كه از او ياد گرفته بودم لبخندي كه به تازگي به جاي حرف زدن از آن استفاده مي كرد آن روز تصميمي گرفتم،تصميمي كه ممكن بود من را به آرزوي قديمي ام نزديك كند . قدم هايم كوتاه ولي با عجله بود زمان چه قدر طولاني گذشت.  به قاب عكس نزديك شدم دست و پايم را گم كردم نمي دانستم بايد به او چه بگويم با آرامش شروع كردم: سفرت خيلي طولاني ست؟( مي دانستم پرسش مسخره ايست اما جوابش برايم مهم بود ) آخر مي داني دلم برايت تنگ شده نه نتنهامن بلكه همه دلشان برايت تنگ شده خواهشي ازت دارم، نه بگذريم ! 

... البته سوالم پرسشی بى پاسخ بود درد  دلم را كوتاه كردم و با مكثي از روي زمين بلند شدم. 

نهال رازاني

یاور موسسه

 

Share
آدرس ايميل شما:  
آدرس ايميل دريافت کنندگان  
 


نام  
ايميل    
توضيحات  
 
   
   
 



نقل مطالب با ذکر نام مرجع بلامانع می باشد. کليه حقوق مادی و معنوی متعلق به موسسه خيريه ياوران ايتام می باشد.