تاريخ : بيستم و هشتم آذر 1396 ساعت 16:49   |   کد : 562

صدایش خیلی گرفته بود...
دلنوشته
صدایش خیلی گرفته بود .....غمگین و دردمند .
پرسیدم :شما ؟
گفت :از بهزیستی شماره شما را داده اند.
    --بفرمائید.
-- بریده ام .
--از چی ؟
--از زندگی
.....و بعد از دخترش گفت و پدری که نیست و هزینه های زندگی  که از پا انداخته اش .......
پرسیدم  برای زندگی چه کاری  می کنی ؟
گفت : سبزی پاک میکنم .
-- به آخر ماه می رسی ؟
--نه ، مستأصل شدم ....
و این گونه امروز ۱۲ آذر ماه ۹۶  اولین بازدید را هماهنگ کردیم .
                🔔🔔🔔🔔

خانه ای با یک حیاط کوچک و اطاقی که در طبقه اول صاحب خانه در اختیارش گذاشته بود ......و حیاط مملو از سبزی .....و آبی سرد برای شستن.  می گفت سبزی امروز هنوز نیامده .....
و در دلم گفتم : خوشا به این غیرت .....
و از مریضی اش گفت و از دخترش که همه هستی اش بود .و از خودش که از ۴ سالگی یتیم بزرگ شده بود. 
از لوازم اطاقش پرسیدیم و گفت هیچکدام متعلق به او نیست،  حتی بخاری ....فقط یک تلویزیون قدیمی و میز آن را دارد .....
و حالا .........ماییم و یک زن جوان با کودکی ۶ ساله . که می خواهد با  سلامت کودکش را بزرگ کند . مسئولیتی سنگین بر عهده داریم  که وقتی "با هم " می شویم سبک می شود ....به سبکی برداشتن چند قدم ...
امروز " آتنا " دیگر فقط دختر او نیست.  دختر ما هم هست ..و همین امروز یاوری مسئولیت او را به عهده گرفت . و در تصمیمی که گرفته شد  اطاقش را تجهیز خواهیم کرد ......و تمام این ها به برکت حضور  "شما "ست .....
           همراه ما باشید ...موسسه یاوران

Share
آدرس ايميل شما:  
آدرس ايميل دريافت کنندگان  
 


نام  
ايميل    
توضيحات  
 
   
   
 



نقل مطالب با ذکر نام مرجع بلامانع می باشد. کليه حقوق مادی و معنوی متعلق به موسسه خيريه ياوران ايتام می باشد.