» يادداشتهاي تنهايي در موسسه
|
به پائیز 1379 فکر میکنم و به اولین جرقه هایی که در ذهنمان زده شد برا ی برپائی یک جمع کوچک،و چه زود این جمع کوچک به گروهی بزرگ تبدیل شد ...
|
|
|
|
ساعت 6 صبح حرکت کردند . و بچه هائی در خانه ای محقر یافتند و مادرشان حتی نمی توانست با آنها به فارسی صحبت کند و پسر بچه اش مترجم او بود ....
|
|
|
|
از در که وارد شد سختی روزگار را در چهره اش دیدم و همینطور سختی حرف زدن را،
خیلی خوب می شد دید که چقدر از این مراجعه ناراحت است و شرمنده .
نمی دانم تا به حال به این افراد برخوده اید و یا با چنین چهره ای مواجه شده اید یا نه ....
|
|
|
|
|
|